۱۴ اوت ۲۰۱۱

۴ فوریهٔ ۲۰۱۱


بودنم ، تصويری است
آويخته بر ميخ ديوار
ازآنکه برايم پروازی را تدارک ديد


۱۱ ژانویهٔ ۲۰۱۱

۱۴ ژوئن ۲۰۰۸

غروب ، میوه فروش لامپ خورشیدی را خاموش کرد و

در تاریکی لامپ مهتابی را روشن کرد و از مغازه بیرون رفت-

مانند او-

۱۳ مهٔ ۲۰۰۸

از دودکش درخت بريده توی حياط
ابرهای سفيدِ دور دست خارج می شود
ما به جلو ميرويم ، آنها به عقب

۱۹ اکتبر ۲۰۰۷


یکی نبود،هیچکس بود
در بيابانی که زياد دور نبود ،کوهی زندگی نمیکرد که قهوه ای و سخت بود
در نزديکيش درختی نبود که برگهای سبزی داشت و ميوه های شيرينِ قرمزی نداشت و سايه ای که رهگذران خسته را پناه ندهد
زمانی مردی از آنجا نگذشت و بی درنگ با تبری که داشت ، بی پروا بيابان را از درخت گرفت
از آن زمان به بعد درختی آنجا نيست که در بيابانی باشد

۷ سپتامبر ۲۰۰۷



هنوز التیام هست ، چون جراحت هست-
هنوز آب پاکمان می کند ، چون خون می آلایدمان-
و هنوز جيرجيرک می خواند ، چون امواج تلويزيون، ساحل بدنمان را نوازش نمیکند-
دستم را می بوسم ، نمیدانم کيست که می نوازد اين موسیقی را ، آن لطیف عاری از خاکِ بدن-
دستش را می بوسم-

۷ ژوئیهٔ ۲۰۰۷

در خیابان کسی بوی امنیت می پراکند با پیاز و روغن-
کسی دیگر نا امنی با چراغهای خطر قرمز رنگ-
نورم سایه درختی بر در سپیدی را تاراند و مردی لبش را گزید-
پس از آن پیچ به خانه رسیدم، به خانه خالی از تو-

۹ سپتامبر ۲۰۰۶

دود از دهانم به سوی برگهای درخت رفت-
در حالی که می برد تمام فريادم به تو را-

۵ ژوئیهٔ ۲۰۰۶


تميزی شيشه، حضور عدمش بود که گَرد بی خيالی ازگُرده خيال پرنده تکانيد و ثبت کرد لحظه غفلتش را-

بايگانی وبلاگ

درباره من

عکس من
جهالتم از نادانيم است، خبيث نيستم