عيد-
دستهای چاق و چروک و لاغر لرزون-
اسکناسهای هميشگی بين صفحات قرآن بار محبت رو بدوش ميکشن-
کاری که معمولا نمی کنند-
و اون سفره-
بزرگترها بنظر بزرگتر ميان-
شلوغی مياد و دورتو ميگيره-
خوب يا بد وقتی تو فکری يهو يکی پيدا ميشه که مجبورت کنه روغن رو
سبزی پلو بريزی يا نعنا رو ماست يا غذا ببری برای بزرگا يا .....-
باز بخارا رو شيشه ميشينه و ميخوای نقاشيش کنی اما کلی چشم هست که
اين صحنه رو به سيرک بدل کنه-
همش ميگذره-
سيب و گرامافون و مادر بزرگ-
سبزی پلو و .........-
ديگهای شسته پايان رو اعلام ميکنن-
و يهو ميبينی دستت ميلرزه و روی يک صفحه قرآن ميلغزه-
جلوت شعف جوانی ايستاده با لبخند-
و تو دست لاغر که بهت بزرگتر اطلاق ميشه-
پستها
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
اولين خوشامد گويی رو وقتی آمدم به اين دنيا، يه جراح با لباس چروک بهم گفت-
انگار از خواب پرانده بودنش چون هم نامفهوم حرف می زد هم لباسشو دمرو پوشيده
بود-
از هولش همه جا رو بهم ريخته بود-
مغرور بود و محق و آنقدر منو زد تا گريه کنم-
خيلی منو تکون داد تا همه جای اتاق رو ببينم اونم وارونه-
با يه چاقوی سرد ،گرمترين جای دنيا رو بريد و اولين متجاوزی بود که برای جنايت
پول گرفت-
لباسشو پوشيد و هس هس کنان دور شد-
من موندم با يه عالمه سوال و خنده های ابلهانه و گل و جوکهای رکيک عربی که يواشکی تو گوشم می گفتن که کسی نشنوه-
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
يه جايی که هر چی بخوای همون می شه-
کُنْ فَيَکُنْ-
ولی نتيجه اش رو هم به همين سرعت ميبينی-
همان لحظه که به ذهنت آمد مجسم می شود و نتيجه اش نيز-
نظرت چيه؟-
فکر می کنی می تونی اونجا باشی؟-
انگار يه کم بايد رو افکارت کنترل داشته باشی-
و ترسها نيز-
تاريکترين زوايا که هميشه پوشيده نگه داشته بودی-
نقاط ضعف-
کافيه بهشون فکر کنی تا روبرويت بايستند-
من اينجام-
بديهام عظيم و من حيران-
ايستاده و ناظر، خرد و مبهوت-
خام و آسيب پذير-
اميدی ترحم آميز-
شيشه رو پاک می کنی و راهی ميبينی بی پايان-
و قدم اول-
در اتوبان همه ميرانند-
راه باريک می شود و پر خطر-
عده ای باز می گردند-
عده ای به آهستگی-
سقوطی به دره-
مردی با ماشين به رودی پر گل سقوط می کند-
هرچه داد ميزنم به فکر ماشين است تا خودش-
وقتی بيرون ميايد دو کودک در ماشين جا مانده اند-
و او بی تفاوت-
کودک را بيرون مياورم-
عجيب لاغر است-
اما زنده-
چه حس خوبی-
ساعتها آرام بودم و حتی در خواب شکر می گفتم-
فال نيکی است-
خواهم رفت-
و عاشق خواهم ماند،با ترسهايم و خودم وخدا ....-
عشق-
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
اينجا رو نمی خوام-
زن و مشروب و حشيش نمی خوام-
موزيک و ماشين و رخوت رو هم-
کوکا و کافئين و دود هم-
آفتاب می خوام و سکوت-
موسيقی قورباغه ها رو و رخوت شستن بدن در سرمای آب-
شير و برنج-
بوی پشگل و حماقت گوسفندها رو می خوام-
داس و تبر و بيل-
چوب و چمن و سير-
قارچ و زنبيل و الک-
سگ و سيب و ارزن-
متقال و زغال و عنکبوت-
اسب و چرم و مرغ-
دوست می خوام-
دوستانی خوب و ساده-
دوست نادان می خوام-
تاول و ستاره و خاک-
گليم و نی و چاه-
يادم مياد بچه که بوديم وقتی نمی خواستيم بخوابيم پدر بزرگم می گفت:
اگه نخوابی يه سر دو گوش مياد ها!-
ما هم می ترسيديم و می خوابيديم!!-
و کلی خربزه که تو زير زمين بود-
حوض و ماهيهاش-
کفترها و فضله-
راه پله پشت بوم که انگاربه بلنديه کوه-
بوم غلطون رو کاهگل-
گوله های زغال و کرسی-
سينی غذا و سفره بزرگ-
بعد از ظهر تمام نشدنی و خواب اجباری-
کشمش و آجيل و کتابهای گنده و بوی خاک صندوق خونه-
پشتی و قرآن و تسبيح-
انگار همه چی آروم و امن بوده-
حالا ماشين و روغن و رقابت-
مسابقه و استرس و عجله-
جزييات له ميشن-
گل...
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
شتر رفت-
جنگل هنوز ساکته و قشنگ-
حيوانات تجربه می کنند و گاهی عذاب می کشند و رشد می کنند-
گاهی که اميد نيست و همه جا تاريکه و آب سياه از برگها می چکه،
يه نور کوچيک از يه کرم شبتاب ،عربده موجود نا چيزی است به همه
عظمتِ وهم و تاريکی-
دلفين مدتی کنار ساحل ميامد و از شتر داستانهای صحرا می شنيد-
صحرا،جايی که برای چند قطره روزها تشنگی بود-
سوسمار کراوات نويی خريده و از ديدن سری فيلمهای "پدر خوانده"
مالامال از غرور و مردانگی می شه-
زرافه فقط ساکته کمی هم گيج-
اسب آبی بعد از جراحتِ لبش زياد فرقی نکرده-
دلفين مثل هميشه به فکر يه خونه سفيده-
سوسمار به فکر امپراطوری-
زرافه ساکته-
زرافه آرومه-
زرافه بلنده-
دلفين نگرانه-
سوسمار نگرانه-
اسب آبی نگرانه-
دون کورليونه سوسماره-
زرافه ، زرافه است-
فقط زرافه است-
کاش می شد عربده زد-
کاش می شد-
***
سوسمار کلی زمين خريد-
همه قورباغه های اونتو رو کشت-
البته قبلش تا10 شمرد-مهلت-
و همه درختهای اقاقيا رو هم-
همه بوته های تمشک وحشی-
اما هميشه روح زندگی در آنجا ...