پست‌ها

يک برس مقابل آينه حمامم است، گذشته از نقش نمادينش در زندگیم ، کمی هم به خرابه های باستانی می ماند ، يادآور شکوهی پايان يافته است
عاشوراعيان سينه می زدند و من هيزی می شنيدم
شاخه ای از درخت است اين مداد آويخته ام به آن، در شعر طبيعت
بودنم ، تصويری است آويخته بر ميخ ديوار ازآنکه برايم پروازی را تدارک ديد
سادگی يادگرفتن پرواز، به سختی فراموش کردن راه رفتن است
. زندگی خلسه او در ما خلسه ما تا اوست .
در باران صدای پل سکوت است-